این چنـــد روز مـــن!
ســــــــــــــــــــــلاممممم
من بالاخـــره اومــــدم
خوبـــــیـــن شمـــا؟
روز چهارشنبه که تو خونـــه بودیم تــا ساعت 6 یعدش داداشم اومـــد بردمون خونـــه اش..رفتیم خونه شون.
خیلی خسته بودم چون صبح اش 4 پاشده بودم واسه درس خونــدن.تا ســاعت 10 یکم اس بازی کردم و بعدم
خوابیدم.صبح ساعـــت 6 این داداشی نمیدونم چی بیدارم کرده میگه نمیای بریم کوه نوردی .منم با بالاشت هم چنان برسرش کوبیدم که نگووو![]()
پاشدم نمـازمو خوندم .خواستم بخوابم خوابم نمیبرد.نگین گرفته بود خوابیده بود .هرکار کردیم بیدار نشد.رفتم سر بخت پریا و بهـــار !! اولی پریـــا رو بیدار کردم.بعدشم بهـــار رو ...
خلاصه تا ساعت 7 همه ی اعضای خانه توسط من بیدار شـــدن
چه معنی داره وقتی من خوابم نمیره اونـا بخوابن!![]()
داداشمم ساعت 8 ونیم بود از کوه نوردیش اومـــد...صبحونــه خوردیم..بعدشم قرار بود داداشم من و نگین رو ببره اصفهان خونـه عمه ام همون که دقلو داره هم سن خودمون.
داشتیم میرفتیم سوار میشدیم داداشم به زن داداشم میگه خوشحالم که خوشحالی همچین شوهــری داری
زن داداشم = :| این داداشم خیلی حرافیه منم مثه اونـم ولی زن داداشم خیلی آرومه خیلی ....خدایی فرشته است...دوسش دارممممممممممممم حسابی
خلاصه رفتیم خونه عمه ام...قرار شد که بریم خیابون خیابون مصدق پالتو مینا (اول قول بزرگه9 رو بگیریم.
چهارتایی پاشدیم رفتیم .....
اومدیم تو خونه تا بعد از ظهر بیکار بودیم.....ولی این مینا مهسا کفر منو در آوردند.همش گوشی دستشونه یا دارن حرف میزن یا اس میدن به اینو اون....اخه هرچیزی حدی دارررررره![]()
ساعت 4 بود.مینــا داشت با بی اف اش حرف میزد.میخواست بره دفتر شو بیاره که به این یارو پشت خط یه آدرس بده.به من گفت یه دیقه گوشی رو بگیر باش بحرف من میام.گفتم باشه گرفتم ازش.حالا مکاله ممون اینطوری بود:
من:سلام
پویا:سلام...میگمـــا ( با لحجه خفن اصفهــانــی)
من : بفرما
پویـا:من شمـا را با این صداتون حتما باید زیارت کنم
من:اگه من نخوام شما رو با این لحجه ضایع تون زیارت کنم چی؟
پویا :مگه چشه؟شما اصفهانی نیستین مگه؟
من : نه دو قدمی شما میشینیم
پویـا: کوجـــا/؟
من : نجف آباد
پویا : پس مال دهاتی!
مـن: زهرمـــار ..دهاتی خودتی.حاظرم دهات زندگی کنم لحجه ام عینی تو ضایع نباشه.اصلانم دهـات نیست.
پویـا : اه به مینا بگو اومد به من زنگ بزنه...
من: نه تو زنگ بزن شارزش حیفه واسه تو بره....
گوشی رو قطع کرد...تا مینا اومد کلی منو زد...![]()
ومن نتیجه گرفتم خیلی با پسرا نمیسازم
![]()
منم دیگههههههههههههههههه
تا جمعه خونه عمه ام بودیم شیمی ام هیچی نخوندیم اونام زبان فارسی داشتن...
جمعه داداشم داشت از سرکارش برمیگشت ما رو برد دوباره خونه شون.رفتیم مهمون داشتن.منم اصلا حوصله نداشتم.شام رو که خوردم رفتم تو اتاقشون گرفتممم خوابیدم به همین راحتی!![]()
صبح زنگ زدم به مامای و اینا دلم واسشون تنگیده بود.گفت که رفتن خونه مامان رضـا دامـادمون و اینــا...
ظهر ام مریم و داداشم و بچه ها میخواستن برن جایی مهمونی بودن.منو نگین ام گفتیم میشینیم در بخونیم.
واسه مون ناهار گذاشتن و رفتن.
مریم زن داداشم بهم گفت اینجا خونه خودتون.راحت باشین.ما ام همون فکر رو کردیم .فوق العاده راحت.
رفتیم باهم البوم عکساشونو دیدیم![]()
انقدر خوشم میاد آلبوم عروس دومادا رو نگا کنم..
خودمونم تو عکساشون بودیم.عین 2تا جقله بودیم منو نگین![]()
بعد از ظهــر ام خاله ام اومد مارو برد خونه اش....رفتیم با پسر خاله هام تو اینترنت گوشی هامونو مقایسه میکردیم![]()
بعدشم قرار شد با فهمیه و اینا بریم بیرون...رفتیم رستوران.ماهی برامون گرفت.خوش مزه بود...![]()
فهمیه یه گوشی خهلی خهلی خوشگل گرفته...اسمش گلکسی پاکت...
خیلی خوشمل بود..بش میگم من حس میکردم گوشیم قشنگه ولی گوشی تو رو که میبینم میخوام گوشیمو بزنم تو دیوار![]()
شب فهمیه میگفت بیاین بریم خونه ما بخوابیین ..گفتم نه باید برم خونه تمیز کنم.مامانم اومد سکته نکنه
ساعت 9 اومدم خونه تا 10 و ربع خونه تمیز میکردم
نگینی خرم خواب بوووووووووووووووود
فردا ام آخرین امتحانمه هوووووووووووووووووووووووورا هووووووووووووووووووووووووووووورا




![]()
