سلــــآم ...

حـــالتـــون خوبــــه؟

یـــه تعـــداد عکـــس ار چنــد روز پیش که مهمونی داشتیم تو خونه مون گذاشتـــم تویــــ ادامـــه مطلـــب واســـه تـــون

رمـــزش 8000

نظـــر فرامـــوش نشـــه !



ادامه نوشته

پشیمونـــی


امـــــروز یه کـــاری انجـــام دادم کــه در حـــال حاظر خیلــــی پشیمــــونـــم...

کـــآرم اشتبـــاه بــــود خیلــی..............

صحبت نگار درون با نگـآر بیرون:

نگـــار عزیزم کوچولوی بی عقـــل مـــن..!اصلا بد نیست گاهـــی وقتـــا واسه انجــام کاری از اون

عقـــل مبارکت کمک بخوایــــا....!

نگــــآر؟؟؟؟؟؟


من رویایی!!!!!!!!!!!!!


هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا هــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

امتحان هامون تموم شــــــــــــــــــــد

  wonder girls


چـــرا بیکـــاری شمـــــا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


امـــروز 2 تـــا امتحـــان هامـــون رو دادان.....

اولیــش زبــــان فـــارسی که گرفتــم 19

دومیش زبـــــان بـــود گرفتـــــم 19/5 با مستمر جمع میشه ...به دست میاد 20

Smileyتـــا حــــالا خـــوب گـــرفتـــم اگه نمـــره هـــا به همیـــن روال پیش بــــرن خوبه...

اون موقع اســـت که میتونـــم برم تجــربـــی بعـــدش واســـه کنکـــور رتبه ام خیلــــی خـــوب بشــــه بعدش

لیســـآنس داروســـآزی بگیـــرم بعدش بعـــدش فوق الیســــانس!

بعـــدش واسه دکـــتـــرا یه کشور خیلی خیلی خوب بورس ام کنــــه برم اونجــــا درس بخـــونه...

وایـــن نکته خیلی مهمیه که بــــورس ام کنه هــــــآآآآآآآآآ!!!

بعـــدش دکــــتــــرا بگیـــرم...بعــدش همونجـــا ام اقامـــت بگیرم...بمونم اونجـــا واسه همیشه!

واستا ببینم!پ خانواده چی میشن این وسط!خوب اونا رو هم میارم پیش خودم!

بعـــدشم اگه وقـــت کردم ازدواج میکنــــــــــم...

همیـــن دیگـــه ..بعدشم اگه برم اونجــا بازم میام نــت اااااا.................


! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

آخه چــرا مــن انقــــدر خل و چــل امم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا معلوم نیست تجربی راهم بدن دارم میگــم اگه روفتم خارج ایران ببیام نت یا نه؟

واقعـــانــا چرا مــن انقـــدر رویـــایی تشریف دارم!مامان بابام اشتباه کردن باید اسم منو میزاشتن رویـــا!


خوب دیگه من اینم کارشم نمیشه کــرد!

واااااااااااااااااااای فـــــــــــــــــــردا امتحان عربی هارو میده بدترین امتحانم که دادم عربی بود

میتلسمممممممممممممممممممریاضـــی با شیمی رو هم فردا میدن!

برم دبگه بای بای




این چنـــد روز مـــن!


ســــــــــــــــــــــلاممممم

من بالاخـــره اومــــدمخوبـــــیـــن شمـــا؟

روز چهارشنبه که تو خونـــه بودیم تــا ساعت 6 یعدش داداشم اومـــد بردمون خونـــه اش..رفتیم خونه شون.

خیلی خسته بودم چون صبح اش 4 پاشده بودم واسه درس خونــدن.تا ســاعت 10 یکم اس بازی کردم و بعدم

خوابیدم.صبح ساعـــت 6 این داداشی نمیدونم چی بیدارم کرده میگه نمیای بریم کوه نوردی .منم با بالاشت هم چنان برسرش کوبیدم که نگووو

پاشدم نمـازمو خوندم .خواستم بخوابم خوابم نمیبرد.نگین گرفته بود خوابیده بود .هرکار کردیم بیدار نشد.رفتم سر بخت پریا و بهـــار !! اولی پریـــا رو بیدار کردم.بعدشم بهـــار رو ...

خلاصه تا ساعت 7 همه ی اعضای خانه توسط من بیدار شـــدنچه معنی داره وقتی من خوابم نمیره اونـا بخوابن!

داداشمم ساعت 8 ونیم بود از کوه نوردیش اومـــد...صبحونــه خوردیم..بعدشم قرار بود داداشم من و نگین رو ببره اصفهان خونـه عمه ام همون که دقلو داره هم سن خودمون.

داشتیم میرفتیم سوار میشدیم داداشم به زن داداشم میگه خوشحالم که خوشحالی همچین شوهــری داری

زن داداشم = :| این داداشم خیلی حرافیه منم مثه اونـم ولی زن داداشم خیلی آرومه خیلی ....خدایی فرشته است...دوسش دارممممممممممممم حسابی

خلاصه رفتیم خونه عمه ام...قرار شد که بریم خیابون خیابون مصدق پالتو مینا (اول قول بزرگه9 رو بگیریم.

چهارتایی پاشدیم رفتیم .....

اومدیم تو خونه تا بعد از ظهر بیکار بودیم.....ولی این مینا مهسا کفر منو در آوردند.همش گوشی دستشونه یا دارن حرف میزن یا اس میدن به اینو اون....اخه هرچیزی حدی دارررررره

ساعت 4 بود.مینــا داشت با بی اف اش حرف میزد.میخواست بره دفتر شو بیاره که به این یارو پشت خط یه آدرس بده.به من گفت یه دیقه گوشی رو بگیر باش بحرف من میام.گفتم باشه گرفتم ازش.حالا مکاله ممون اینطوری بود:

من:سلام

پویا:سلام...میگمـــا ( با لحجه خفن اصفهــانــی)

من : بفرما

پویـا:من شمـا را با این صداتون حتما باید زیارت کنم

من:اگه من نخوام شما رو با این لحجه ضایع تون زیارت کنم چی؟

پویا :مگه چشه؟شما اصفهانی نیستین مگه؟

من : نه دو قدمی شما میشینیم

پویـا: کوجـــا/؟

من : نجف آباد

پویا : پس مال دهاتی!

مـن: زهرمـــار ..دهاتی خودتی.حاظرم دهات زندگی کنم لحجه ام عینی تو ضایع نباشه.اصلانم دهـات نیست.

پویـا : اه به مینا بگو اومد به من زنگ بزنه...

من: نه تو زنگ بزن شارزش حیفه واسه تو بره....

گوشی رو قطع کرد...تا مینا اومد کلی منو زد...

ومن نتیجه گرفتم خیلی با پسرا نمیسازم

منم دیگههههههههههههههههه

تا جمعه خونه عمه ام بودیم شیمی ام هیچی نخوندیم اونام زبان فارسی داشتن...

جمعه داداشم داشت از سرکارش برمیگشت ما رو برد دوباره خونه شون.رفتیم مهمون داشتن.منم اصلا حوصله نداشتم.شام رو که خوردم رفتم تو اتاقشون گرفتممم خوابیدم به همین راحتی!

صبح زنگ زدم به مامای و اینا دلم واسشون تنگیده بود.گفت که رفتن خونه مامان رضـا دامـادمون و اینــا...

ظهر ام مریم و داداشم و بچه ها میخواستن برن جایی مهمونی بودن.منو نگین ام گفتیم میشینیم در بخونیم.

واسه مون ناهار گذاشتن و رفتن.

مریم زن داداشم بهم گفت اینجا خونه خودتون.راحت باشین.ما ام همون فکر رو کردیم .فوق العاده راحت.

رفتیم باهم البوم عکساشونو دیدیم

انقدر خوشم میاد آلبوم عروس دومادا رو نگا کنم..

خودمونم تو عکساشون بودیم.عین 2تا جقله بودیم منو نگین

بعد از ظهــر ام خاله ام اومد مارو برد خونه اش....رفتیم با پسر خاله هام تو اینترنت گوشی هامونو مقایسه میکردیم

بعدشم قرار شد با فهمیه و اینا بریم بیرون...رفتیم رستوران.ماهی برامون گرفت.خوش مزه بود...

فهمیه یه گوشی خهلی خهلی خوشگل گرفته...اسمش گلکسی پاکت...

خیلی خوشمل بود..بش میگم من حس میکردم گوشیم قشنگه ولی گوشی تو رو که میبینم میخوام گوشیمو بزنم تو دیوار

شب فهمیه میگفت بیاین بریم خونه ما بخوابیین ..گفتم نه باید برم خونه تمیز کنم.مامانم اومد سکته نکنه

ساعت 9 اومدم خونه تا 10 و ربع خونه تمیز میکردمنگینی خرم خواب بوووووووووووووووود

فردا ام آخرین امتحانمه هوووووووووووووووووووووووورا هووووووووووووووووووووووووووووورا


چنــد روزی نیستـــم


ســـــلــــــاممممممممممممممممممممممممم

خوبیــــــــــــن؟

مامان مـــن دیشب یه هویی قسمتش شود که بره مشهـــد .....

اولش هی میگفت نه نمیرم و این حـــرفا .... همه گی بش گفتم الا بلا باید بری..خودشم دلش میخواست بره

امروز ساعت 12 رفـــت مشهد..با زن عموم و عمه م باهم دیگه...

ولی خوب جا ندارند.قرار شده بره خونه ی رضــا اینـــا خانواده ی دامـــادمون....

وای امرزو صبح  روانی مون کـــــــــــــــرد

سمار رو روشن نکنید کتری براتون گذاشتم رو اجاق...!

وقتی میخواین برین بیرون در هارو ببندید قفل کنید ..بخاری هارو خاموش کنید...!!!!!!

وقتی اومدم خونه نبینم اشغال دونی شده هــــــــــــــا ......!!!!

گوشیاتونو بزارین پیشتون بهتونن زنگ بزنم...!

مامان شیمی بخونینــــــــــــآ!!!!!!!!!!!

و ..............................

کاش یه بار میگفت هر حفی رو یه 40 بار میگفت

صبح بش میگم مامان

میگه بله

من : بابا واست شعر گفته

مامانم: !!!!!!!!!!!!!!!!ها؟

من : بخونم؟

مامانم : بخون

(اسم مامانم مهری)

مهری مهری جونم مهری

بلای جونم مهری

وقتی مهری نداشتم

آخ چه روزگاری داشتم

من :

مامانم: بروووو برووو تا بیرونت نکردمــــا

خوب بده میگم بخندی






من و نگین تو خونه تنهاییم

شب میرم خونه داداشممم....فردا میرم خونه عمه ام همون که دقلو داره همسن من و نگین انـــد

میخوایم بریم کلی شیطونی کنیمممم میخوایم بریم اصفهانو اتیش بزنیم و بیایم

2 روز خونه عمه ام میمونیم بقیه شم خدا کریمه ایشاله یکی دعوتمون میکنه


نمیدونم شاید تا شنبه نباشم شاید یکشنبه


 هرموقع که اومدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم


новый год


خیلی خیلی دوستون دارممممم


серенькие мишки


بای بای تا هرموقع که اومدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم


عــــآشــــق دنیـــــآی مجـــازی ام





پروفـــــایل م رو عوض کـــــردم دوســــت داشتیـــن ســــر بزنـــــید






دوستــــآی مجــــآزیـــم رو خیلــــــــــــــــــــی دوســــت دارم

درسته مجــــازی انـــــد

ولـــــی مــــن واقعــــــــی دوستشـــــــــــــون دآرم




بهاری تولدت مبارک عزیزم


ــــــــــــــــــــــــــلامممم حالتون خوبه؟؟؟؟

من نه خوب نیستمممم سرما خوووردم

چند روز حالم چند روز بود خیلی خوب نبود...ولی دیروز خیلی حالم بدتر شد...صدام انقدر زشت شدههه که نگو

سرم درد میکرد..سرفه میکردم..تب ام داشتم.

ساعت 8 شب با داداشم رفتم دکتر......

مثلا با داااااااااااااداااااااااااااشمون رفته بودیم دکتر رفته نشسته رو صندلی میگه خوب برو :|...

رفتم نوبت گرفتم ..پاشد باهام اومد تو مطلب...مکالمه مون با دکتر

خوب چی شده=اقای دکتر گلوم گرفته سرفه میکنم...حس میکنم تب ام دارم

دکتر= خوب که اینجور

داداشم= آقای  دکتر خیلی غر میزنه...دوا داره؟یا باید تحملش کنیم؟

دکتر= هههههههههههههه...منم یه نگار دارم اونم خیلی غر میزنه آشوب میکنه....فکر کنم از اسماشونه

من بیچاره مظلومم مونده بودم :|

بهم 2تا آمپول داد و چندتا قرص و شربب....

رفتم قبض آمپولمو گرفتمم....

باید تنها میرفتمآنیامپولشم یه 800 و یه شیش .س . س ..مخلوط بودآنی

رفتم زدم اومدم...تا اومدم تو ماشین آی درد داشتم اصلا نمیتونستم رو صندلی بشینممم

داداش بی ادبم هی میگه آخـــــــــــــــــــــــــــــی ....خوب چشمت کور شه آجی جونم

فقط بهم میخندیددددددد

تا اومدم خونه عمه مو زن داداشمو مامانبزرگ بابام خونه مون بودن...

تولد بچه داداشم بهار بود...رفت تو 5 سال..ای فداش شممممممممممممم

خلاصه زودی رفتم خوابیدم...

امتحان عربی داشتیم ...خوب دادمممم

ظهر ام خاله ام اومد آمپول دومی رو بزنه....

نمیدونم چرا انقدر درد داشت..عین چی چی گریه میکردم..از ته دلممممم

خدا کنه زودی خوب بشم دیگه حالو حوصله ندارم دیگه

فردا ام امتحان ادبیات دارم پس فردا زبان

همش پشت سر همههههههههههههههههههههههههه



بهــــــار جوووووووووووووووووووووووووووووووونم تولد مبـــــــــــــــــــــارک قشنگ ترینــــم

راسی عکس بهار همینه که عکس وبمه!

خیــــلی دوووووسش دارممممم اندازه یه دنیــــــــــــــا

عمه نگار خیلی تو رو دوست داره قشنگم



هورا هورا

ســــلامممممممممم سلامممممممممممممممممم

حالتون خوبه؟

امروز امتحان زبان فارسی داشتیممم...تقریبا خوب دادم.نمیدونم والا

یه مراقب خیلی خیلی کوفتی اومده بود .......اصلا نمیشد تقلب کرد

دلم میخواست بزنممممششششششششش

ایششششششششش

بعد که امتحانمون تموم شـــد رفتــم کارنامه زبانمو از آموزشگاهمون بگیرم..فهمیه باهام اومد...

تو راه بش گفتم فهمیه باور کن من افتادمم...یعنی به اینکه می افتم ایمان داشتمممم

گفت خوب پس شرط میبندیم...

گفتم قبوله..هرچی بگی!چی؟

گفت هرچی گفتم :باشه

گفت باید ببریم کافی شاپ!

گفتم قبوووووووووووووووووووووووووله

رفتیم تو اموزشگاه آقای پیرعلی پشت میزه..رفتیم سلامو و احوال پرسی ...

آقای حسینی ام معلمم اومد...سلام کردم.

بهم گفت اومدی کارنامه بگیری؟گفتم آره یه جوری نگام کرد گفتم صد در صد افتادمم....قلبم عین چی میزد

نشسته بودیم رو صندلیا حالا مگه این کارنامه من پیدا میشــــد!

بالاخره پیرعلی برداشت کارنامه رو یه نگا به من کرد گفت نچ نچ

بعدم یه هو گت آفرین!منو بگوووو مونده بودممممممممممممممم

وقتی خودکار سبزشو برداشت زیر نمره ام خط بکشه میخواستم جیغ بکشمممممممم

چشمامو که باز کردم ...دیدم 86 شدممم..باورممم نمیشد اصلا...

خدافظی کردم اومدم بیرون ..واقعا نمیدونستمممم چیکار کنمممم...دلم میخواست جیغ بزنمبای بای

من گفتم لابد یه 60 یا 70 چیزی میشمممم....

حالام فهمیدم بالاترین نمره کلاس من بودم

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.

فهمیه ام گفت باید ببریم کافی شاپ:(    خوشتیپ

راسی یه چیز خیلی عجیب !

من از اول راهنمایی ام یعنی 3 سال پیش میرفتم تو این آموزشگاه ..وقتی اول راهنمایی بودم یه وز فهمیه رو بردم سر یه کلاسامم که پیرعلی معلمون بود.

وقتی وارد آموزشگاه شدیم پیرعلی بش گفت سلام خانوم چاوشی!!!!!!!!

اووووووووووووو یعنی این از سه سال پیش فامیلی اینو یادشه..

خیلی تعجب کردیم..میگه تعجب نکنین من خیلی حافظه ام خوبه.....

خوشبحالت

ولی هم آقای حسینی هم آقای پیرعلی دوشون خیلی با شخصیت انـد....هم خوش اخلاق

راسی یه وب دارم واسه حرفایی که میگممم

اونجا مینویسمممم

آدرسش اینه :

http://his-ehsas.blogfa.com/


حتما حتما سر بزنین

امتحان دوممم


سلووووووووووووووووم علیک

خهلی خوشحالم خهلی خهلـــــــــــــــــــی

امتحان امروزمووووووووو عالی دادمممم

خوب البته با این سگ خونی که من کردم باید 25 بگیرممم

دین و زندگی داشتیمممم....همش کمترین نمره ام تو کارنامه ام بوده

ولی خوب کامل میگیرم..کاش با نمره قبلی هام جمع نکنه :|

یه سوال بود تو امتحانمون که :

- یک ستایش و یک تسبیح در مورد خدا بنوسید.

من ستایش رو نوشتم تسبیح ام نوشتم اومدم خط پایینی نوشتم

تسبیح (خدا یا تو مجبور نیستی که امتحان دینی بدهی)این جز جوابم نیست گفتم دارین صحیح میکنین خسته نشین از یه نواختی

پایین شم یه عکس خنده کشیدم

به خدا نمیدونم چرا این کارو کردم

شماره صندلی منو نگین خواهر دقلوم روبه رو همه من 135 ام اون 134 همه امتحانا رو داده بودن منو نگین و نسرین و یه چندتا دیگه مونده بودن....

جای من اون گوشه کلاسه خیلی جام خوبه...

صفحه اولو با نگین چک کردممم...2تا چهار گزینه ها رو اشتباه نوشته بود بش گفتم

نسرین ام که تشریحی هاش کاملا سفید :|

منم صفحه اولو بش گفتم لابد تک نشه :| ولی خیلی حال داد

یه مراقب داشتیم ...با یه معلما دیگه داشتن در مورد ابرو هاشون حرف میزدن ...نگین اشاره کرد اینا رو نگا

دومون از خنده ترکیده بودیم

بعدشم 2تایی پاشدیم بریم برگه هامونو بدیم...تو سالن پیش هم راه میرفتیم تا برسیم یه این میزه که انتحانارو میگیرن.....

خانوم دینی من : با قیافه ی تعجب انگیز میگه ...ععععععععععع شما دقلوین

یکم رفتیم جلوتر

خانوم دینی نگین : با حنده میگه این دقلو هاام مشورتی مینویسن


دیگه همین ..پس فردا ام امتحان فیزیک دالیم




نمیدونم چمه .....احساس خیلی بدی دارم دلم میخواد احساساتمو بکشممممم.....به موقع اش زنده بشن

گاهی وقتا از خودم بدم میاد..از این همه احساس مزخرف

نمیدونم میفهمین چی میگم یا ن!

دلم میخواد از نگار یه آدم دلسنگ بسازممم..نمیشه نمیشه

از قلب یه دختر 15 . 16 ساله چه انتظاری میره !

قلبی که دیونه است ..گاهی وقتا واسه بعضی از آدما انقدر تنگ میشه که نمیدونه چیکار کنه!

قلبی که منتفر میشه از اون آدمایی که همه چی رو زود فراموش میکن...ولی باز دلتنگشون میشه...

دلتنگیی که نمیدونی واسه چی هست دلیلی ام واسشون نداری........

خیلی دوست دارم احساساتم بمیره

منم بشم مثه همون هایی که ادای با معرفتی میکنن ولییی.............

باشه اشکالی نداره


فصل امتحان :(


با عرض سلااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممم

تا 27 ام یه همش امتحانه هی پشت سر هم !

شنبه ریاضیییییییییییییی....

خدایـــــا

شاید نتونم زیاد بتون سر بزنم!

ببخشیدمم

دوستون دارم خیلی خیلی زیاد

دلم خیلی براتون تنگ میشه



Persianv.com At site

عکس عکس عکس

  



سلامممم سلامممم

برین ادامه مطلب عکس های باحالی گرفتممممم

بدوووووین دیگه

رمزش 8000

ادامه نوشته

سلــــــآمممممممممم

دل بنده براتون تنگ شده بوووووووود...

همش تقصیر این درساست که نمیتونم زیاد پیشتون بیاممم

فردا امتحان کتبی ورزش دارمم!

یه صفحع a4من یه طرفش رو به 45 دیقه حفظ کردمممم!خیلی سخته لامصب همش حفظه و چرت و پرت

حفظ کردنم خیلی بدههههه

امتحان مستمر ادبیات ام داشتممممممم

فیزیک ام میپرسهبیخیال این درسا کوفتــــــــــــــــــــــــــــی

یه عالمه عکس سوتی براتون گرفتم ولی نمیدونم چرا اپلود نمیشه ...سرعت پایینه می انگارم

ولی فردا واسه تون میزارم حتما

فهمیه ام حالش بده واسش دعا کنین..حالو حوصله ندارم هی بغل گوشم عطسه و سرفه کنه

چی بگم دیگهههههه؟

پنجشنبه ام رفتم امتحان شفاهی زبان دادممم...خوب دادم تقریبا یه چندتا جمله از یه متن خوندم بعدام خلاصه گفتم

بعدش باید یه موضوع میداد در موردش حرف میزدیم

به من گفت از ترس بگوووو...

منم قصه خودم در  مورد ترس از پرنده ها گفتممم..واسه شماهم میگم

وقتی حدودا 5 یا 6 سالم بود یه روز رفتیم خونه عمو م یه طوطی داشتن از قفس آورده بودنش بیرون ...

منم از روی بچه گی از این میترسیدم.رفتم یه گوشه نشستممم یه بالشت هم گرفتم جلوم.این طوطی یه اومد تو دلم.بنده هم از ترس همی قش کردم

از اون روز به بعد به شدت مررررررررگ از پرنده ها میترسم ...مثلا تو راه کلاس زبانم یه پرنده فروشی هست وقتی میخوام از روبه رو مغازه رد بشم چشمام رو میبندم و رد میشم!

و اینم یگم که عموم اینا هنوز اون طوطی رو دارن و من خونه شون نمیرم به علت همین طوطی !


خوب میترسممممممم...دست خودممم نیست


به قول نگین کاش شوهرت از اینا باشه که به پرنده علاقه شدید داره خونه تونو پر از پزنده کنه

دوستون دارمممم حسابی