امتحانا :-|
ما ام انقدر ناراحتـــــ که معلـــم نداریم
بچه ها تصمیم گرفتن بازی حقیقت و عمل کنیم....
نمیدونم این بازی رو از کجا در اوردن!
اینجوری بود که اسم همه ی بچه ها رو رویه دخته نوشتیم بعد اسم هر کسی که خط میخورد باید میگفت که به هر
چی که بچه ها گفتند یا عمل میکنه یا اینکه یه سوال میپرسن باید جواب راست رو بگه....
پریسا یکی از بچه هامون گفت عمل بچه هام گفتن باید بری رو حیاط روبه رویه دفتر مدرسه برقصی ما ام نگات
کنیم....
بیچاره رفت یکم قر داد اومد بالا ولی در حد زیاد....
بعد دومی رو 3 تا بطری آب روش خالی کردن...
یکی رو با تخته پاکن گچی کردن شدید...
به یکی گفتن برو تویه یکی از کلاسا وانمود کن اشتباه اومدی و برگرد 
اینایی که که عمل بودن خیلی زجر میکشیدن ولی حقیقت خیلی بد بود سوالاشون وحشتناک بود...
سوالایی میپرسیدن که نمیشد جواب بدی
نوبت من که شد ...فهمیه بی ادب رفت در گوش اونایی که سوال میپرسیدن یه چیزی گفت !
همه هی سوال میپرسیدن ...
یکی گفت اگه اونی که خیلی دوسش داری بیاد خواستگاریت چیکار میکنی؟
منم بش میگم هه چقدر زود خر شدی...قصد ازدواج ندارم
هی سوال میپرسیدن
بعد همونی که فهمیه در گوشش یه چیزی گفت پرسید اگه آ رو ببینی چیکار میکنی؟
منم گفتم خب سلام میکنم....
بچه ها هی آ کیه؟؟
بعدش همه فهمیدن کلا آبروم رفت..
ولی خب من فقط دوسش داشتما....شما فکر بد نکنید..
خلاصه خیلییییییییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت تو عمرم انقدر نخندیده بودم...
امروزم که روز آخر مدرسه هـعــــــــــــــــــــــی....
واسه مسابقه هایه فرهنگی هنری که من تویه وبلاگ نویسی رتبه اورده بودم بهم قندون جایزه دادن 
جهیزه ایم جوووور شد..دلتون بسوزه
زنگ اول بچه ها اومدن اول اونا یکی از خصوصیت هایه ما رو میگفتن بعدم ما از اون رو میگفتیم...
محدثه شون گفت : حس شاعرانه ام بالاست و خندنم...
سمیرا گفت : عشق تجـــــــربی ام
محدثه a:گفت که خیلی اذیتم میکنه من تحملش میکنم و خیلی ام حساسم که کسی بهم دست بزنه و شونه هام رو بگیره..
کلا من رو این همه خوشبختی محاله 
کلا بسی خوش گذشت امروز...
امروز بعد از ظهر با فهمیه و نگین و محدثه (بش میگیم استاد به علت علاقه شدیدی به استاد شدن)با زهرا ق
رفتیم کافی شاپ....ولی زری خودمون نیومد :-(
خیلی خوش گذشت در حــــــــــــــد چی چی خوش گذشتا جاتون خــــــــــالی.....
ساعت 4 رفتیم سر ایستگاه استاد اومد اتوبوس اومد فهمیه و زهرا تو اتوبوس بودن...
زهرا برام گل اورده بود![]()
خیلی دوستش دارم منم .امسال تازه باش دوست شدیم...ولی خب خیلی ماهه...من و اون خیلی خوبیم
رفتیم دیدیم کافی شاپ بسته است رفتیم یکم گشتیم تا ساعت 4و نیم ..
رفتیم اونجا خیلی خندیدیک..کلا با هم دیگه خیلی راحتیم...
نگین و فهمیه سان شاین خوردن
زری و استاد شکلات گلاسه
منم شکلات سندی..
بعد زهرا اومد بگه سان شاین به یارو گفت شان ساین
ما رو بگی از خنده از خنده وسط کافی شاپ پهن بودیم...
حدود یک ساعت تو کافی شاپ بودیم بعدش رفتیم کلی تابیدیم...
زهرا پیشنهاد داد بریم پیتزا پیراشکی بخوریم...
رفتیم اونجا ..
ولی خدایی خیلی خوردیم
خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت...یکی از بهترین روزایه زندگیم
بود
داریم میریم به سویه امتحانا...وووووووووووووووووووووووووووویی
بای بای