سلام خوبین؟

چند وقت بود ننوشته بودم دلم تنگ شده بود واستون :-)

نمیتونم مثله قبل 2 یا 3 روز یک بار آپ کنم ...مجبور شدم بزارم یک هفته یک بار ....

آخه در تکاپویه درسم :-)

از دیروز رو مینویسم تا الان:

صبح سه شنبه خیلی دیر از خواب بیدار شدیم...ساعت 7 و 50 دیقه بود رسیدیم مدرسه ...شانس بد من و نگین

همه معآون و ناظم و مدیر وایساده بودن دم در :-| یکم دعوا کردن..ما ام ابدا به رویه مبارک خودمون نیاوردیم....

زنگ اول دینی داشتیم ..خانم صالحی اومد سر کلاسمون به خانم دینی مون گفت من فقط 5 دقیقه نگار رو ببرم

واسم یکم تایپ دارم انجام بده و بیارمش....

من از خدا خواسته رفتم تو اتاق پرورشی حدودا 10 تا جمله داد هر کدوم رو تایپ کنم رویه a4

کامپیوترشون خیلی مزخرفه آدم دیونه میشه یک ربع دستم بند بود یه کامپیوتر...بعدشم درست کردم..

داشتم میرفتم خانم خلیلی یه جدول بهم داد که تایپ کنم....

داشتم میرفتم سر کامپیوتر فهمیه اومد گفت بیا بریم زنگ خورده ..خانم خلیلی نذاشت :-|

فهیمه اعصبانی شد شدید

جدول رو درست کردم کامپیتر هنگیدخاموش شد لعنتی....

من رو برداشت برد تو دفتر که تآیپ کنم....

همه معلما جمع بودن داشتن آش میخوردن ...

البته تویه اتاقه دیگه ...من و خانم خلیلی تو دفتر بودیم خانم چمی(مدیرمون) اومد تو به صورت مثلا تیکه به

خلیلی میگه : 2 تا خواهر هستن اسمشون نگین و نگاره نمیدونم چرا همش دیر میان چی کارشون ککنیم...

من هیچی نگفتم فقط خندیدم...خانم خلیلی ام نچ نچ میکرد...

زنگ تفریح دومم خورد :-|

رفتم پیش خانم صالحی واسه تولد حضرت فاطمه 2تایی مدرسه رو تزیین کردیم خیلی خوشگل شد....

این جمله هایی رو هم که تایپ کرده بود به صورت ابر در آوردم چسبوندیم به پانل..

کلا کلی خلاقیت از من میباره

زنگ آخرم رفتم پیش 5 تا از بچه هایه دیگه تو نماز خونه ...با مقوا داشتن واسه روز معلم واسه معلما کارت

تبریک درست میکردن...خیلی خوشگل شده بود..منم یکم کمکشون کردم ...

من 5 دقیقه قبل ار اینکه زنگ خونه بخوره رفتم کلاس

اومدم خونه مهمون داشتیم....

ساعت 5 رفتم کلآس ...با نگین قرار گذاشتم تا بریم واسه مامی کادو بگیریم...

ساعت 7 ونیم کلاسم تعطیل شد رفتیم کلی گشتیم .آخرشم یه کتاب گرفتیم واسش خیلی کتاب خوبیه...

کتاب 15 روز تا سلامتی دکتر خدادای رو واسش گرفتیم..

واسه زن داداشم به مناسبت روز معلم یه مجسمه خیلی ناز خریدیم...

اومدیم خونه کادو هاشون رو دادیم...


امروز زودی رفتیم مدرسه همون موقع که رسیدیم خانم چمی از دفترش اومد بیرون .

بهمون خندید گفت چه عجب شما 2تا زود اومدین ....

امروز اتفاق خاصی نیافتاد...

زنگ اخر یکی از بچه ها اومد پیشمون گفت که داداشم زن گرفت و این و این حرفا ...

بهش تبریک گفتیم ...فهمیه ازش پرسید دختره چند سالشه ؟ میگه از من 4 ماه کوچیک تره :-|

جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد متوجه شدم یه هم کلاسی هامم  فردا عقدشه... :-|

یکی از دوستام زن دایییش دوم راهنماییه... :-|

چرا انقدر همه دارن زود ازدواج میکنن :-0

کلا در تعجبم....

به نظر من ازدواج تو سن پایین خیلییییی بده.....

بلا اثتثنا همه شون پشیمون میشن...

دیونه اند! خودشونو انقدر زود با مشکلات درگیر میکنن....

اصلا یکی نیست بگه به تو چه! زندگیشونه به تو ربط داره میگه


خود درگیری از نوع شدید به این میگن خخخخخخخخخ